در قلعه دختر
رقص هراسناک شمشیر بود
و سیهه ی مردی
با خنجری به پشت
و قرمه های تنش
و پرده های پاره
و مردگان محافظ قلعه
و مراقبان استخوان و خاک
و کریم قایمی می خواند ٦٠
دریچه تا به دشت بگشای
حصار حادثه پایان گرفته ست
پنجره یی باز کن
بیرون هر حصار
دنیای دیگری است
---
٦٠.کریم قایمی : پنجره


No comments:
Post a Comment