فرامرز سلیمانی:دشت گشت -٢١
راهی
به شاه مزرعه نمانده بود ٤٠
و نه نشانی چندان
و جلیل قیصری می گفت
شب راز گیسوان توست
و سحر
از نوازش نگاهت
بیدار می شود
بی اخم و آشتی
ماییم و دلواپسی مکرر
بالا بلند شرقی غایب ٤١
---
و هم او روزی گفته بود
و هم او روزی گفته بود
شمال و کار و کشتم می شناسند
جنوب و خاک و خشتم می شناسند
جلیل قیصری ام مرد ا بری
به چشمان درشتم می شناسند .٤١ مکرر
---
از شاه مزرعه گذشتیم
با پوست های مفرغی و چرمین
چن سیبلی ٤٢
جهنمی بود
آن سوی پل
که ناشیانه می رقصید
و در قارچینش ٤٣
اندوه
می اندوخت
خورشید بخیل
بر تاقچه های گلین
نشسته بود
و حتا به سایه
پناه نمی داد
---
٤١ و ٤١ مکرر .جلیل قیصری:شب
٤٢. چن سیبلی :از ابه های ترکمن
٤٣.قارچین:کیسه قالیباف و گلیم باف ترکمنی که به عنوان مخده و پشتی هم استفاده می شود


No comments:
Post a Comment