Tuesday, October 22, 2013

*DASHTGASHT-21

فرامرز سلیمانی:دشت گشت -٢١
راهی 
به شاه مزرعه نمانده بود ٤٠
و نه نشانی چندان 
و جلیل قیصری می گفت 
شب راز گیسوان توست 
و سحر 
از نوازش نگاهت 
بیدار می شود 
بی اخم و آشتی 
ماییم و دلواپسی مکرر 
بالا بلند شرقی غایب ٤١
---
و هم او روزی گفته بود

شمال و کار و کشتم می شناسند
جنوب و خاک و خشتم می شناسند
جلیل قیصری ام مرد ا بری
به چشمان درشتم می شناسند .٤١ مکرر 
---
از شاه مزرعه گذشتیم 
با پوست های مفرغی و چرمین 
چن سیبلی ٤٢
جهنمی بود 
 آن سوی پل 
که ناشیانه می رقصید 
و در قارچینش ٤٣
اندوه 
می اندوخت 
خورشید بخیل 
بر تاقچه های گلین 
نشسته بود 
و حتا به سایه 
پناه نمی داد 
---
٤١ و ٤١ مکرر .جلیل قیصری:شب 
٤٢. چن سیبلی :از ابه های ترکمن 
٤٣.قارچین:کیسه قالیباف و گلیم باف ترکمنی که به عنوان مخده و پشتی هم استفاده می شود 

No comments:

Post a Comment